و خدا خواست که یک عمر نبیند یعقوب ... شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد ... ؟
دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست
قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست
گله ای نیست منو فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تورا خوب ببینم کافی ست
آسمانی ! تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز
که همین شوق مرا ! خوبترینم کافی ست
برچسب:
نویسنده: ع