و خدا خواست که یک عمر نبیند یعقوب ... شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد ... ؟
تارمن
تار من ای راوی سوز دل پنهانیم
ای صدایت روشنی بخش شب ظلمانیم
زخمه ات درد آشنای زخم دیرین منست
نغمه ات تسکین آلام دل طوفانیم
وه چه شیرین است آن شبها که در آغوش من
قطره می گریی و اقیانوس می گریانیم
من بسان شاخه خشکیده ای در دست تو
شعله ور می سازی و مستانه می سوزانیم
در شب جانسوز و بی فردای غم چون مادری
با نوای دلکشت آرام می خوابانیم
از هیاهوی جهان کجمدار آزرده ام
نغمه سر کن تشنه یک خلسه طولانیم
من به پاس بال پروازی که بخشیدی به من
در حصار سیمهایت تا ابد زندانیم
برچسب:
نویسنده: ع