و خدا خواست که یک عمر نبیند یعقوب ... شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد ... ؟
دوست دارم دوباره حوایم باشی و من آدم تو ...! خسته ام از اینجا می خواهم برایت سیبی بچینم تا از اینجا هم بیرونمان کنند... حوای من نمیدانی چقدر از اینجا خسته ام . می بینی این روزها چاره رفتنمان شده سیب ! که برای خیلی ها رسیدن است . من آدم تو هستم معنای من و تو حوای من ما که خیلی ها نیستیم ... بازمیخواهم برایت سیب بچینم سیب ... سیب ...
برچسب:
نویسنده: ع
باور کن خیلی حرف است معنا
وفادار دست هایی باشی
که یکبارهم لمسشان نکرده ای ...
برچسب:
نویسنده: ع
لطفی است که میکند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم توست ؟...
برچسب:
نویسنده: ع
گذاشتن اسم من تو لیست سیاه کاری نداره ...! چقدر این زمونه کاراش عجیبه یه روز میشی عزیز کسی یه روزم .... خدایا شکرت هزاران بار شکرت زاضی هستم به رضای تو .
برچسب:
نویسنده: ع
و ناگاه صدای عشق را شنیدم که مرا میگفت ...
بپا خیز...لحضه ای چند تا ظهور بزرگترین آرزوی آرزوهایت باقی نمانده...
برچسب:
نویسنده: ع
چند روزی است دلم با همه کس قهر است حتی با تو معنا...! حق دارد نه ؟! چرا حواست نیست معنا ...
برچسب:
نویسنده: ع
برچسب:
نویسنده: ع
برچسب:
نویسنده: ع
معنا می بینی روزها چه زود از پی هم عبور می کنند ؟!
برچسب:
نویسنده: ع
خداحافظ
خداحافظ
آخرین قصه!
بیا ای بی وفای من
و امشب را فقط امشب برای خاطر آن لحظه های درد کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن که من امشب برای حرمت عشقی که ویران شد برایت قصه ها دارم تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی و امشب آخرین اندوه من مهمان توست بیا نامهربان و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود که من در وصف چشمانت کلامی سهل بنویسم درون شعر های من همیشه نام و یادت بود درون قصه های من همیشه قهرمان بودی ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من درون قصه هایم ، قهرمانهارا به خون خواهم کشید آخر و دیگر شعرهایم بوی خون دارد ببخش ای خاکی خسته اگر امشب به میل من کنارم تا سحر بیدار ماندی برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم که امشب میزبان رنج من گشتی خداحافظ برای آخرین لحظه خداحافظ ....!؟
برچسب:
نویسنده: ع
چراغ ها را خاموش می کنم . تنها می ماند چراغ کوچک بالای سرم . می نشینم روی تختم . نگاه می کنم به آسمان آن سوی پرده . ستاره ای نیست . ابرهست و سرخی هست و سیاهی . نمی دانم چرا گاهی آسمان نیمه شب هایم رنگ غروب می گیرد ؟...چشم هایم را میبندم یک آسمان پر از ستاره می آید توی خیالم . یک آسمان یک دست سورمه ای با نقطه های کوچک و بزرگ نورانی که بعضی ها ثابت اند بعضی ها نورشان مرتب میرود و می آید.. نگاهم پایین می آید از این آُمان تا به زمینش می رسد . و من حس میکنم که زیر پلک هایم آرام آرام خیس می شود...
مثل چنین شبی تو اینجا هستی . و آسمان غرق ستاره است...من ایستاده ام کنار پنجره و آسمان را نگاه می کنم و تو نشسته ای توی رختخوابت و منتظری تا من چراغ را خاموش کنم و احتمالا مثل باقی شهر بخوابیم . که تا آنجا که یادم می آید شب وقت خوابیدن است !...
اما من فرو رفته ام توی شب آن سوی پنجره...و هیچ دلم نمی خواهد تنهایی محو شب بشوم. بر می گردم نگاهت میکنم . میگویم : ((معنا حوصله داری بریم یکم قدم بزنیم ؟)) وتو با آن چشم های معصومت یک جوری با تعجب نگاهم می کنی و می پرسی ((الآن؟!)) من با سر تایید می کنم و اضافه می کنم ((اگه خوابت نمی آد )) و تو زیبا ترین لبخندی را که به عمرم دیده ام را تحویلم می دهی و می گویی ((بریم ...نهایتش فردا صبح می گیریم می خوابیم ...))
آسمان تمام غروب را باریده است و حالا صاف صاف است . هوا بوی باران می دهد . باد می آید . زمین هنوز نم دار است . و توی کوچه هیچ کس نیست . و توی تمام شهرهم و شاید توی تمام دنیا حتی ...دست هایم را جا داده ام میان دست های گرم مهربانت . و قدم هایم حالا دیگر هماهنگ شده اند با قدم هایت ...من هی حرف میزنم با تو . وتو هی به لبخند جوابم را می دهی . و من هی بالا تر میرم از شوق ... یک جایی اما سکوت می کنم دیگر . دلم برای شنیدن صدای نفس هایت تنگ می شود . آرام در آغوشت می گیرم ...وتو سکوت بکنی یا حرف بزنی فرقی نمی کند من یکپارچه شنیدنم حتی سکوتت را ...
سرم آرام آرام خم می شود روی شانه ات ...و تو هم قدم من هستی توی این خیابان که معلوم نیست به کجا قرار است برسد ...و شب تا ابد ادامه خواهد داشت...
از صدای چکیدن اشک روی کاغذ های زیر دستم چشم هایم را باز می کنم . نگاهم هنوز رو به آسمان است . ستاره ای نیست - ماهی نیست . ابرهست و سرخی هست و سیاهی...
((رویای زیبایی بود معنا...))
دوستت دارم معنای خوبم
برچسب:
نویسنده: ع
وقتی که می رفتی ... بهاربود
تابستان که نیامدی ... پاییزشد
پاییزکه برنگشتی ... پاییزماند
زمستان که نیایی ... پاییزمی ماند
تورا به دل پاییزی ات فصل ها را به هم نریز معنا !
برچسب:
نویسنده: ع
خسته ام معنا ...خسته از نبودن های تو و بودن های خودم . دلم یک شب بارانی می خواهد معنا... نمیدانی تا صبح با خیالت قدم زدن چقدرزیباست
برچسب:
نویسنده: ع
چقدراین دلم تصورکرد بودنت را...هرکجا رفتم - آمدم - هرکارکه کردم هر چه گفتم ...هی گفتم اگرمعنا بود فلان کاررا می کرد ... فلان چیز را می گفت ...فلان جا می رفت ... دلم حق دارد معنا ... تو را نمی شود که دوست نداشت نمی شود تمنایت نکرد ازبی کرانگی خدای بزرگ مهربان ... ((تو)) خوبی تقصیراز دل تاریک من است ! من هرگزنمی توانم آنی حتی تصورکنم که حساب و کتاب های دلم درست از آب درنیاید. نمی خواهم فکر کنم نمی شود با تو باشم .نمی توانم ! تمام من با تمام تو پیوند خورده است معنا
برچسب:
نویسنده: ع
جغرافیای کوچک من بازوان توست... ! ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من
برچسب:
نویسنده: ع